2_461.jpg

Advertisements

Les amis disparus

J ‘attendais un ami,je n’ai trouve gu’une ombre

Le temps s’est distendu, tous mes amis sont morts

Je voyage hors de moi, je suis griffe d’attente

Et des chats desoles passent dans mon regard

Ah ! s’ils m’ont rejete-rejete, moi le fils,

Que ferias-je du nom que le ciel m’a donne

Je suis le dechire de ce temps derisoire

Que cache sa blessure en inventant des mots

Que me font ces oiseaux, ces poisons, ces belettes

Si mon terrier se vide avec mon Coeur a nu

Je suis le survivant, celui qui pleure et reve

Et dont on ne sait rien, gu’il a vecu

J’attendais un ami, je n’ai trouve gu’un masgue

Et je cherche un visage ou le poser

Je n’attends gue moi-meme et ne suis gu’un passage

Mon reflet me regarde et ne sait plus pleurer

ياران گم شده

در انتظار دوستي بودم وسايه اي بيش نيافته ام

زمان امتداد يافته و تمامي يارانم مرده اند

برون از خود در سفرم و از انتظار پنجول خورده

وگربه ها يي اندوهگين در نگاهم در گذرند .

آه !اگر طردم كرده باشند-طرد شده، منِِ پسر

با نامي كه ملكوت به من داده است چه خواهم كرد ؟

من پاره پاره از اين زمانه مضحكم

كه زخم خود را ابداع كلمات كتمان مي كند.

اين پرندگان ،ماهي ها و راسوها چه فرقي ميكنند به حالم

آن گاه كه آشيانم تهي ميشود با قلب عريانم؟

من از مرگ جسته ام ،هم آني كه مي گريد و در عالم روياست

كزو هيچ نمي دانند جز آن كه زيسته است.

در انتظار دوستي بودم ونقابي بيش نيافته ام

در جست و جوي صورتي هستم كه بر آن بنشانمش .

تنها در انتظار خود نشسته ام وگذرگاهي بيش نيستم

تصويرم به من مي نگرد و ديگر گريستن نمي تواند.

(Robert sabatier(1923

روزی که با هم هندوانه نخوردیم

 

41892-1190143383-4-l.jpg41892-1190143383-4-l.jpg41892-1190143383-4-l.jpg

سال‌ها پيش وقتي هنوز مادربزرگ پيرم فراموشيش بالانزده بود و مورد غضب خانواده‌ی دائي جان قرار نگرفته بود، داستان‌هاي قشنگي برامون تعريف مي‌كرد. هيچ كدوم رو يادم نمونده چون منم دارم به همون بيماري مبتلا مي‌شم، این خاطرات توي مغز منم داره همچي جاشو به يكي دوتا چيز ديگه مي‌ده و خوب خوشبختانه دائي جاني هم مرده كه ما را بفرسته تیمارستان، بجاش تا دلت بخواد از خودش نوه و نتيجه باقي گذاشته.
با تمام اين صحبتا يه قصه بدجوري تو مخم مونده، نميدونم از كي اينو فهميدم ولي بايد همين اواخر باشه مثل اكثر چيزهاي كه بعد سال‌ها يادم مياد. این داستان با بقيه قصه‌ها فرق داره فكركنم مال سال‌هاي آخره، سال‌هاي كه اسم دائيم رو فراموش كرده بود و ديگه يادش نيومد.


القصه

قصه ما از اين قراره كه دو تا دختر بودن، خوشگل و زشت، با هم دوست و رفيق، يه كي از اين روزهاي خدا! تو كوچه يه پسر سر راه اين گل‌ها سبز مي‌شه دختر خوشكله دلش گرفتار مي‌شه پس رفيقش نامردي نمي‌كنه و سر كوچه كشيك ميده حرف و صحبت و لب و مالشو، مو سايشو ووووووووووووووووو…..
پسر فرداش از اون شهر مي‌ره، مي‌ره پي خوشبختي خودش، پس علي مي‌مونه و حوضش

شش ماه بعد دست به دامن رفیق میشه: ای خواهی چه کنم پسره برام یادگاری باقی گذاشته. دوستش میگه صداشو درنیار تا یجوری از یه جایی چاره‌ایی کنیم. دوا درمون و معجون و طلسم کاری نمی‌کنه
چه كنيم، چه نكنيم، دوستش مي‌گه كار از كار گذشته بايد يه كار اساسي كرد.

حالا چند وقت گذشته؟ 7ماه. توهمين حرفا دختره دردش ميگيره
چه كنيم، چه نكنيم. مي‌رن حموم، تو حموم (خلوتی و دم صبح ميرن حتما) داد و بی‌داد، بچه مياد. چه كنيم خواهر؟

 بچه مرده آمده.

صدا مياد كه كي اونجاس اين صداها چيه، نكنه،… الان ميام.
چيكار كنيم خواهر ؟؟ دختر دوميه چاقو ور مي‌داره و تكه تكهش مي‌كككنه!! بعدشم شروع مي‌كنن به خوردن، يارو مياد مي‌گه: چيكار مي‌كنين، چه خبره. مي‌گن: هندونه مي‌خوريم!!
بخوريد ولي جيغ وداد نكنيد يه بار كسي فكراي ميكنه‌ها
پس خوردنو خوردنو خوردن
تا شد 3 سال بعد، دختر خوشگله شد عروس حاكم ديار ديگه‌اي.
دختر زشته فقير و تنگدست شد.
رفت پپش رفيقش كه آره عزيز به فلاني كه تو حرمسراي حاكمه بگيد فلاني امده حال و احوالي كنه
رفتنو اومدن گفتن نمي‌شناسه، گفتن بندازينش بيرون
گفت بگين همون رفيقت كه با هم تو حموم هندونه خوردين
رفتن اومدن گفتن بفرماييد بفرماييد منتظرن
و همه به خوبي و خوشي به زندگيشون ادامه دادن

فكر نمي‌كنم از مادربزرگم قصه‌ي دیگه‌ای يادم مونده باشه
تا مدت‌ها هندونه نمي‌خوردم ولي بعد عادت كردم بخورم، گاهي موقع‌ها دلم براش تنگ مي‌شه حتي چند وقت پيش براش گريه كردم گرچه به حال خود هندونه خورم بود و به نيت اون
مي‌خوام پستمو جالب تموم كنم ولي نميشه جاي يه چيزي خاليه.

روزی که با هم هندوانه نخوردیم

شيوه جديد بودن

212961.jpg

چطوره …نگاه از اون بالا رو ميگم ……كجاي با توام. خودت از بازي با من خسته شدي مگه نه، اعتراف كن، بيا و پيشم اعتراف كن كه ديگه خيلي زياده، واقعآ لذت ميبري. اين گوسفند ديگه براي تو آزاري نداره، ديگه هيچ گوسفند ديگه اي رو رم نميده، ديگه از معامله با گرگا سر اين بنده هاي بد بختت خسته شده، خودش خسته شده .تا كي مي خواي سنت الهي براش رو كني،تا كي ميخوايقصه هاي قديمي رو دوباره از نو سوار هم كني ديگه دوره من تو گذشته، نمي خواي روبروي هم بشينيمو سنگامونو وا بكنيم.ما خیلی پیریم ،اینو میدونی .

ورق جديد رو ميكني مي خواي به خيال خودت وسوسه كني بعدم آره ،به زندگي اميدوار كني بعدم دوباره آره گند بزني به همش كه چي ،که بگی: هيچ چيز پايدار نيست .مثلآ روح ………نه ديگه نه.1000 ساله منو ميون اين دروازه و اون دروازه حيرنو سرگردون كردي، دست بر نمي داري .آخه تا كجا حتمآ بعد همه اينا مي خواي بگي : ديدي چه تحملي داري ، اينه كوچولو !حالا ديگه آب ديده شدي حالا ديگه خودتو شناختي…….. خوب تو هنوزم ظرفیتت پر نشده ،جاي پيشرفت داري .ديگه نه نه .نه بخاطر همه بل فقط بخاطر خودت …….نه، بهار، تابستون، پاييز، زمستون و دوباره بهار. چرا امتحاناتو تکرار ميگيري. تو كه ميدوني من ردم ،پس نكن نكن منو نكن.تنها چيزي كه برام مونده نبودنته، اينو نگير .تنها چیزی که از امشب میمونه احساسم. اینو ازم نگیر. خودم ميدونم و ميدوني كه ميدونم همهش ،همه ي احساسام پيش تويه، هر روز كارت اينه كه بدوزديشون .فقط هر وقت من نبودم مثل فردا صبح كه همه چيز يادم رفته، بياو مردونگي كونو پاكش نكن. اينو براي اين گفتم كه از رو لجمم كه شده پاكش ميكني. آره پيرمرد منم بلد شدم مي خوام پاكش كني !!! اینو بهش میگن شیوه جدید بودن با تو

شيوه جديد بودن

زندگي حقير من آنقدر ساده و آرام است كه در آن، جمله ها حادثه اند فلوبر

گاهي فكر ميكنم مثل يه خوره به جون فكر مردم ميفتم مثل انگل ازشون تغذيه ميكنم و شكم و عقل صاحب مرده مو ارضا. هرچي از سينه طرف امده بيرون به كثافت ميكشم .
وقتي دوزاريت كج باشه حالش ميبري ولي واي به موقعي كه يكي پايه حالگيرت بشه اونوقت فكر ميكني داستان هاي رمانتيكت شبيه stories sex شده فقط نقاط اوجش اخلاقي فرموديد، البته شايدم اوضاع روبراهه شايد بايد اين جور نوشت، ناسلامتي ما يه پا راست افراطي هستيم. قشنگي داستان رمانتيكم به لب و   sexآخرش ديگه يا احتمالآ وسطش (گره مثلا داستاني) خوب ما هم كه تا دلت بخواد رمانتيك، خودمون براد پيت! طرفمونم
ولي نميشه، هميشه قهرمان هاي داستانهاي ما ميشن چپ، چپ چپ.خنده داره، نه عزيزم گريه دارم نيست چون تو داري كسوشعراي كسي رو ميخوني كه از بچه گي تو سرش كردن احتياجي نيست بره وسط ميدون، بايست بقيه مي آن تو ضايعشون كن ،كي تا حالا ما جلوي پرده بوديم كه اين دوميش باشه بابات، خواهرت ،عمو بزرگه همه پشت بودن مي فهمي پشت پشت. كي ميره جلوي دوربين وا ……
اينطوري ميشه كه يه راست، چپ ميزاه، اون چپ هم يه راست مي رينه.
من يه راست لعنتيم كه عاشق خوانندهاي چپم و عاشق زنهاي چپي و عاشق فاحشه هاي چپي
آخ چه قدر دوست داشتم همه چي درست مثل گذشته بود ولي نيست. 5 ساله يه كابوس ميبينم چرا چون 5 ساله كه يه گند بزرگ زدم. اگه چپ بودم الان يكي ديگه بودم اما وقتي فكر ميكنم انسان متفاوتي شدم!! برمي گردم سر همون خونه اول 5 سال پيش. آي نفرين بهت، استثناء نفرين الهي بهت !
تو كشوري كه من زندگي مي كنم 2 دقيقه نميشه تو تاكسي از دست بنزين ليتري 500 تومن خلاص شد بايد با آقاي راننده و نوار دهه 40 ش پله پله تا ملاقات خدا بريم و يه 20 ليتري بنزين ليتري 300 تومن بخريمو برگردم، انتظار داري چپ و راست با هم قاطي نشه، انتظار داري .من يه راست لعنتيم كه توي متنم پر از شمارهاي لعنتي طبقه اي و اين راست لعنتي چقدر دوست داشت يه چپ بود
مرد هرزه اي مي شد يا زن فا حشه اي و اينو با افتخار فرياد ميزد.
ناموسي (ببخشيد ) قاموسي، خلق برام كف ميزدن حال ميكرديم، نبودنم با ملت حال مي كرديم !‌همين ديشب با اين فيلم يه هفته در كشتي چه حالي كرديم. تلويزيون كه همش روند تاريخي رو با سنت الهي اشتباه ميگيره، شايد اونام راست هاي برگشته از چپ باشن يا چپهاي راست شده آه هيچ كس حق نداره بگه راه سومي هست، اگه بگه پاكش ميكنم ميدونين كه من يه چپ كس خلم

 

زندگي حقير من آنقدر ساده و آرام است كه در آن، جمله ها حادثه اند فلوبر