باد تاخته به ایوان مان

 

Featured image

باد تاخته به ایوان‌مان سایه‌ام، باد تاخت و آنچه نبود آورد

ردپای سّم اسبان‌ش بر شانه‌ی پیردرخت سوار شد، طاقت نیاورد و خودش و افسار گاو شیرده را برباد داد

میان پرندگان آتشی برپاست، گنجشک جیغ می‌کشد و کلاغ بال نمی‌زند آن بالا، زاغک نگاهش غریب شده به حیاط‌مان

تو کجای ایوان سراسر سراسر ولوله‌ نشسته‌ای

گربه‌ی همسایه لم داده به دیوار سفید به ‌پاییدن زاغ، هردو غافل از رقص و هیاهوی کلاغ در باد

بالاتر ابر می‌لغزد بر صحنه و کوه ریسه رفته از آشوب و آفتاب می‌کوبد بی‌مهابا

تا هجوم ابر، عمر آفتاب و غرق کوه دمی مانده، دمی از عمر ما

سایه‌ام بیا بنشین روی نیمکت چوبی‌مان

بگذار برقصند بر تابوت سیاه‌مان

شاید این‌بار حیات نمایش جاودانه شود

شاید این‌بار باد همدست آفتاب نباشد

کوه من باشم، شاید ابر تو باشی

Advertisements
باد تاخته به ایوان مان

بهاریه

این روزها خیلی خوب است. این روزها فکر می‌کنم کلی قرار است زندگی کنم. گاهی برای دلم برای خودم و برای تو می‌رقصم.

این روزها یاد آن خاطره بد خیلی کم رنگ شده. هرچه بیاد دارم از خوبی‌هایت از خنده‌هایت است. این روزها همه چیز سفید است و می‌زند توی چشم، مثل لباس عروس تو وقتی‌ که بپوشی .


این روزها اغلب ته دلم غش می‌رود و نیشخندی می‌افتد روی لبانم. یاد لبان تو می‌افتم. این روزها همه مهربانند و می‌خواهند یک ساعت با آدم حرف بزنند.

این روزها بدجوری عاشقت شدم.

می‌نشینم پای کازبلانکا و 10 بار می‌بینم باز دلم می‌خواهد.کاش باهم پاریس می‌رفتیم، می‌دانم تو رفتی. تو همه‌جا رفتی،


این روزها تو را خیلی می‌خواهم. گاهی چشمانم را می‌بندم و توی روشنای آفتاب پشتش را گرم می‌کنم. آیییی! چه کیفی دارد. به تو فکر می‌کنم. به عشق بازیت، به راه رفتنت، به می گساریت. به بودنت. به آفتابت که داغ است.
این روزها هی‌هی دلم تکنت است. می‌دانی توی آفتاب چقدر طلای می‌شوی؟ حتما این را هم نمی‌دانی که چقدر خندهایت قاتل است. این روزها باد که به صورتم می‌خورد یاد آن چند تار موی سیاهت می‌افتم که چطور چشمانت را از نگاهم پنهان می‌کند. آخ بویش را بگو..
این روزها چشمانت حال و هوای آسمانی دارد بهار. نه دریایی و نه بارانی. از دور که می‌خرامی و می‌آیی گم می‌شوم روی یکی از نیمکت‌های پارک. برق می‌زند به تمام جانم. با آن لباس پر شکوفه‌ات ماه شده‌ای. می‌شکوفی هرروز بیش‌تر و بیش‌تر..


بهارم نگذاری بروی. بیا باهم بزرگ شویم در این عاشقانه‌ها. آنوقت تو جا افتاده‌تر می‌شوی ،خوشگل‌تر می‌شوی. آنوقت من خیلی بیش‌تر می‌خواهمت، آنوقت باهم این روزها برایمان نمی‌شود حادثه بهار.

بهاریه

دوران به‌گا رفته‌ی غول‌ها

b7d8d1676a2e839242ea04a05803bacb_a55carelesstalkso3.jpg

 

خیلی وقت پیش پيامبري مثل هميشه ظهور كرد، مثل همیشه و البته یهویی. مثل همیشه و نه یهویی مردم قومش اندازه پوست بز هم حسابش نكردن. خوب اين پيامبر ما رفت سر قرار اول با خداش و شروع كرد به حرف زدن: «اي خداي بزرگ من که پشتیبان منی، دعوتشون کردم اما هیچ شعوری ندارن. حرفت و حرفم خريدار نداشت.» ولي خداش جوابي بهش نداد! هي گفت و نشد پس بد قاطي كرد به چه كنم چه كنم افتاد و زد به بيابون همينطوري كه راه مي‌رفت با خودش حرفاي كه با مردم زده بود زمزمه مي‌كرد كه يه صداي شنيد سر و برگردوند اين‌ور، اونور، كسي رو نديد گوش تيز كرد ديد 2 تا لاک‌پشت خاکی با هم اختلاط می‌کنن.

اولی: بابا اين يارو خيلي كس خله

دومی: كي؟ اين یارو جديده رو ميگي

اولی: آره بابا اينم مثل اون 223‌تاي قبلي وقتشو داره تلف مي‌كنه.

دومی: هان. آره بابا این مردم جونوری برای خودشون. چنتا از این را کشتن؟ یادته سهیلا؟

سهیلا (اولی): 222 تا. 

پيامبر ما ديد اي بابا دوتا لاك پشت از عاقبت بیش‌تر خبر دارن تا خودش. 

پيامبر ما اصلا توجه نكرد كه زبون حيوونا را مي‌فهمه. طبیعی هم بود توجه هم نداشت.تو اين فكر بود كه چه كلاه بدي سرش رفته. خوب حقم داشت ديگه موضوع معجزه مسخره بود وقتي خداش با زندگي‌ش بازي كرده اما با دو تا لاك پشت روراست بوده، پس از دنیای پیامبری خداحافظی کرد.

 

 

 1

آغاز، دم غروب

 آتش خورشيد تا ابد ناميرا تا ابد زنده تا ابد پاينده.

غول قهوي رو به همه سكوتو شكست و با آرامشي خاص خودش گفت: سنگ سياه بالاي سرشماست.

معني حرفش مشخص بود، توضيحش مي‌فتاد گردن غول سبز: سال سياه اومد نفهميديد، سال سفيد اومد و قلب‌تون از شور زياد كدر شد ما خنجر از زمانه خودمون خورديم.

ميون كلمات صورتي غول بنفش كه چراغ اميد و روشن نگه مي‌داشت يهو صداي بغز غول سياه شكست: فكر مي‌كنيد تقصير منه، من! به شرافت غولیم هيچ‌وقت از شرافت غولیم پامو اونطرف‌تر نگذاشتم. من سياه بودم اما هيچ‌وقت دو رنگی نکردم. روبروي هر چيزي ايستادم به سياهي خودم اعتراف كردم. اشكاي سياهش ضمانت راست گويش بود.

هزار جفت چشم روبه غول سفيد كردن که خنجری ميون دو كتفش جاخوش کرده بود. خون سیاهخون سياه تمام پشتشو گرفته بود و ريخته روي زمين.

اون شب

همه‌ي غول‌ها ميدونستن كه بايد به سنت قديم وفادار بمونن.

زمين نبايد با خون يه غول( تنها )آميخته بشه، همه‌ي غول‌ها، همه‌ي رنگ‌ها، همه‌ي زندگي‌ها، همه‌ي آرزوها.

اين قانون دوران زر بود.

 

 

3

سرها  دشت زنده

بدن‌هاي آويخته، نيزهاي با شكل صليب تنها جاندارن دشت زنده‌سرها

این دشت هر بدنی رو به لرزه در مي‌آورد. سكوت زجرآور سرزمين اين فكر و كه نكنه اين دشت واقعا زنده است زنده‌تر می‌کرد. 

از كلماتي در صبح نويد بركت، زندگي و صلح برخواسه بود و حالا رنگ از رخ دشت پريده. چهره سرخگون و دل سیاه. صداي ضعيفي با اهنگ باد الهي همراه بود: همه براي ايمان مي‌جنگيم و باد با او هم صدا در پاسخ مي‌گفت: همه براي ايمان جنگيدند!

صداي جنگاوران وايكنگ به گوش نمي‌رسيد. صداي اسب‌ها؟ نه. به گوش نمي‌رسيد. صداي موعظه‌ی كشيشي يا حتي پيامبر خودخوانده‌ای.

تنها يك چيز: جنگ تمام شده.

 

80f3aebf105b71c8fd463ef80e699eca_a55motherlandgi21.jpg

دوران به‌گا رفته‌ی غول‌ها

عصرانه‌ای در ميان دوستان 2

:اون احمقا دوباره به چي مي‌خندن.

روباه پاهاشو جمع كرد دمشو كشيد و آورد جلوي آلتش همه فهميده بودن، جغد تن صداشو بلندتر كرد كه همه بشنون وحواسا دوباره برگرده.

جغد: بايد ياد بگريم كه ميشه گاهی گوشت نخورد. جغد شمرده، شمرده حرف می‌زد.

گرگ چشم غره رفت.

جغد: يعني كمتر خورد.

اول شبیه یه ناله بود اما خیلی زود شبیه صداي ظريفي شد. روباه خيلي وقت بود حرف نزده بود. گلوشو صاف كرد، گرگ گوششو تيز كرد.

روباه: درسته، من مدتيه كه گوشت نمي‌خورم. يعني از زماني كه…..اصلا ما چرا بايد همو بخوريم؟ چرا؟ خوب بذاريد اينطور پاسخ بدم، موضوع اين نيست كه ما شما رو مي‌خوريم بلكه مهم‌تر از اون شما هستید كه مي‌خوايد خورده بشيد. در تمام عمر گوشت‌خواريم هرگز به شكاري حمله نكردم مگه زماني كه مطمئن بودم از پيش تسليم شده …

جغد خوب مي‌دونست روباه شبا مردارخواري مي‌كنه. حتي خوب مي‌دونست اون زخم‌هاي بزرگ آلتش، مال تنه بلوط پير خونه خودشه.

روباه: تا حالا از نزديك توي چشماي شكارتون نگاه كردين. من اولين‌بار تو زمستون پیش كنار بلوط بزرگ، توي چشم شكارم نگاه کردم! روباه به آرومي سرشو به طرف خرگوش گرفت اين‌طور نيست خانم خرگوش؟

انگار سال‌ها اين صحنه رو امتحان كرده بود،خرگوش اول جاخورد. سرشو بالا كرد اينور اون‌ور و نگاه كرد. بعد چشمشو انداخت تو چشماي روباه، دست و پاشو جمع كرد و مثل هميشه اون لبخند شهوانيو انداخت كنار لبش و سريع دوزاريش افتاد. هميشه اينطور بود.

خرگوش: البته آقاي روباه.

روباه سر از پا نمشناخت. اين لحظه جاودانست، به ارزش تمام جنگل، تمام حيووناش. 

ناگهان كلاغ فرياد زد گذشته، گذشته. آفتاب از سر چنارو مي‌گفت و اين به معني تمام شدن رو صلح بود. به معني تمام شدن برنامه گفت‌وگوی هرسال برای صلح جنگل. همه چيز به حال اول بر مي‌گرده، مثل قديم، مثل تمام عمر جنگل.

وقتي گرگ و شيراي كوهي دوزاريشون افتاد تازه حيووناي كوچك راه افتاده بودن که برن. هر سال اونا خيلي زودتر مي‌رفتن اما اين‌بار همه موندن به خاطر حرفاي قشنگ روباه همه مونده بودن، همه. زمان از دستشون در رفته بود، همه، يعني همه به اضافه‌ی خرگوش.

روباه وقتي به خودش امد فيل و ديد كه مثل خر داره به طرفش مياد. نمي‌دونست چرا هر وقت دعوا مي‌شه اين احمق مي‌خواد اونا بكشه، شايد به خاطر رفاقتش با كلاغ، شايدم به خاطر اينكه از گرگ مثل سگ مي‌ترسه!!

پشت اون تیپه‌ی چربی که به سمتش می‌لغزید، گرگ رو دید که خیز برداشته برای اون‌ سوی دیگه‌ی اون تپه‌ی چربی! اون سو چیزی نبود جز یازده بچه‌ی خرگوش مادر و نهمین بچه خرگوش اون بود. خرگوشی که زمستون سال پیش تو اون برف و بارون کنار بلوط پیر عاشقش شد.

این چشماها رهاش نمی‌کردن که با دوتا عاج بلندش كرد و چسبوندش به بلوط: مشكتمت، مي‌شكتمت

روباه: چي؟ چي ميگي؟ چي تو دهنته لعنتی. فيل ولش كرد تا با پا بكوبه به سرش ولي لحظه آخر مكث كرد، با تمام وجود سعي كرد بر لكنتش غلبه كنه و بگه می‌کشمت!

فيل: من…. مي‌شمت. فيل چشماشو بست، دیگه از لین لکنت لعنتی خسته شده بود. خيزبرداش، روباه جاخالي داد. فيل رفت توی بلوط پوسيده، كلش گير كرد و باتقلا بلوطو رو از جا كند. مي‌دويد به اطراف، هيچ چيز رو نمي‌تونست ببينه، حالا کورم شده بود. مي‌دويد و داشت مي‌رفت طرف دره.

روباه سرشو برگردوند طرف مي‌دون، گرد و خاك همه جارو گرفته بود، همه جارو.

چشماشو به كار انداخت خوب نمي‌ديد، بيش‌تر، بيش‌تر. تقريبا جنون تموم شده بود، ديگه جنبنده‌اي نمونده بود.

عجب اوضاعي، همه جا پر از خون، بدن‌هاي تكه پاره، نمي‌دونست به خاطر غروب سرخ آفتابه يا واقعا اين قدرخون رو زمينه. ایم کثافت کاری گرگ‌هاست. این کار شیرها نیست، اما چرا نباشه. شاید اونها هم آشغالن. تنه پير قديمي تقريبا داشت از خون آبياري مي‌شد. همه رو پاره پاره كرده بودن.

شروع كرد به گشتن: خدايا، اين جا نباشه، نباشه.

با عجله مي‌گشت با اون پاهاي ظريفش ميون خون آبه‌ها، سمورا و اون دوتا گوزن پير كه به‌عنوان پيشكسوت آورده بودن، البته در واقع براي شكاراي پيشنهادي بعدي به گرگا وكلي حيوون احمق ديگه.

روباه: اون نيست، نه خدايا. 2 تا از خواهر و برادراش بودن.

:آهاي زرنگ مي‌دونستم دنبالش مي‌گردي برات نگهش داشتم. داداشم گفت: اين روباه امسال يه نقشه‌اي داره كه اين قدر حرف می‌زنه. گفتم: نه، ديوونه شده. گفت: حواست باشه، هر كاري كرد دنبالش باش اون مي‌دونه چيكار كنه. اي جونور چهارپا توديگه برا خودت آدم شدي‌ها، بيا نذاشتم دست شيرا بيفته، مي‌دونستم چشمتو گرفته. ازاين جا مي‌ريم بچه‌ها، تو هم زود برو كم‌كم پيداشون مي‌شه.

 

كلاغ‌ و هفتا سنجاب توي اون غروب خوني شاهد صحنه‌ي عجيبي بودن روباه الت‌گنده سرشو به آرومي برد ميون لاشه‌ي آخرين بچه خرگوش، هر دو به خون آغشته بودند. بدنشو روي لاشه كشيد كشيد وكشيد. از لپ‌هاي شكارش گاز نرمي گرفت، بعد لحظه‌اي تامل كرد. كلاغ نمي‌تونست ديگه درست ببينه اما مطمئن بود تو لحظه آخر ديده كه روباه شروع به پاره پاره كردن شكارش كرده.

كسي صبح اون روز هيچ لاشه‌ایی از خرگوش نديد، از همه‌ی اون جونورا چيزاي باقي مونده بود اما از خرگوش نه. اين موضوع باعث تعجب كسي نشد ولي تمام حيوونا مقصر اون حادثه رو روباه مي‌دونستن حتي  گرگ رو بخشیدن، چون ميدونستن احمقه، اما هيچ وقت روباه و به خاطر اون حرفاش قشنگش نبخشيدن.

 

عصرانه‌ای در ميان دوستان 2

عصرانه‌ای در ميان دوستان (از مجموعه‌ی داستان‌های سياه)1

: «پس كي مياد.» براي بار دهم روباه اين حرفو زير لب تكرار كرد.

جلسه سالانه‌ی گياه‌خواران و گوشت‌خواران تا ساعت 7 اعتبار داشت. بعد از اون وضعيت به حال روز قبل برمي‌گشت، يعني شكار و شكارچي. سموراي احمق مي‌خندن، به چي، حتما به من، دختراي بيوه! اونهاهم شنيدن، روباه آلت دراز!

زير چشماش گود افتاده بود زخم‌هاي بزرگ روي آلتش نشون از استمنای شديدش مي‌داد،  1 سالي مي‌شد، از وقتي خرگوش آخريه پيرزن ازآب و گل در امد. سخته، كسي نمي‌فهمه. اولين كلماتو اون گوزن چاپلوس شروع كرد كه معلوم نيست چندتا از رفيقاشو به دار و دسته گرگ و شير كوهي فروخته. با حماقت و بلاهت هميشگي‌ش: البته مشخص و مبرهن است …عزيزان بگذاريد كمي از اين تعارفات هميشگي كم كنيم و با هم رو راست باشيم. بايد بگم با اينكه همه با نگراني پامونو اينجا مي‌گذاريم ولي واقعا از ته قلب يك سال منتظر اين لحظه‌ايم…

روباه اصلا گوش نمی‌داد. عذاب آورترين لحظات همين ايستادن كنار قورباغه‌ها و گنجيشك‌هاست. تا 3روز به هرچي دست مي‌زني ليزه، همش توخواب صداي جوجه مي‌شنوي، بوي پرندها هيچ وقت توي دهنه‌ت از بين نمي‌ره.همش دارن ملچ، ملچ می‌کنن. چقدر صدا از خودشون در میارن. وایییی. دارم دیوونه می‌شم.

گرگ سرشو مثل احمقا تكون مي‌داد، هر كسي براي اولين‌بار توي اين جلسه ببيندش فكر مي‌كنه واقعا موجود آروم و منطقيه‌ای، نمي‌دونه فقط براي 5 ساعت از 20 روز قبلش تو روزه است، بيچاره اون داداشش كه 70 روز رو مخش كار مي‌كنه، تازه آقا به‌جاي: ای گياهخواران عزيز، مي‌گه: اي شكارهاي لذيذ.

اين قصه هر سال آخرش دعواس و اما اگه نباشه مي‌شه سال سياه، گياه‌خوارا در عوض دريدن بچه‌هاشون گروهي مي‌افتادن دنبال بچه گوشتخوار و تيكه تيكشون مي‌كردن، اون سال لاشه‌ی پيرا و مريضا رو زمين موند و هيچ بچه‌ایی متولد سال سياه نشد جز اون.

:من خودم ديدم اون گياه‌خوار شده. تا به خودش امد اسمشو شنيد بله مثل هميشه مجلس افتاده بود دست اون جغد حراف، امكان نداشت حتي اون كبكاي تپلم بتونن حركت نوك اين جونورا ببينن.

جغد: شبا مي‌بينم چطوري پوزشو به سنگا ميماله، سبز سبزه. حرف روباه بود. اون احمق داره چی می‌گه.

همه باز به اين قصه ايمان اوردن كه هرچي ميخوايد بشنويد بريد سراغ جناب جغد، اصلا اين جونور…..

ناگهان روباه يه احساس خاص بهش دست داد، بي اختيار شروع كرد به بو كشيدن آره خودشه اومده چشماشو چرخوند به اين طرف و اون طرف، زير چنارجوون يه خبراي بود.

تكون مي‌خورن انگار پشت سرشونه؟

اول اون دستاي سفيدش، مي‌شد نرميش حس كرد. واي از اين بو، چه ساق‌هایي، چرا اين قدر بلند و كشيده، چرا!؟ از ميون موي خرسو، پاهاي گوزن دوتا گوش طلاي زدن بيرون، چشماش داره به من نگاه ميكنه نه؟ واي. وقتي رونش از بين اون همه قناصي بدن‌هاي اطراف ديده شد تازه فهميد امده.

نوار طلاي زير شكمش، چشماي باريكو كشيدش. خرگوشه.

 

 

عصرانه‌ای در ميان دوستان (از مجموعه‌ی داستان‌های سياه)1