عصرانه‌ای در ميان دوستان (از مجموعه‌ی داستان‌های سياه)1

: «پس كي مياد.» براي بار دهم روباه اين حرفو زير لب تكرار كرد.

جلسه سالانه‌ی گياه‌خواران و گوشت‌خواران تا ساعت 7 اعتبار داشت. بعد از اون وضعيت به حال روز قبل برمي‌گشت، يعني شكار و شكارچي. سموراي احمق مي‌خندن، به چي، حتما به من، دختراي بيوه! اونهاهم شنيدن، روباه آلت دراز!

زير چشماش گود افتاده بود زخم‌هاي بزرگ روي آلتش نشون از استمنای شديدش مي‌داد،  1 سالي مي‌شد، از وقتي خرگوش آخريه پيرزن ازآب و گل در امد. سخته، كسي نمي‌فهمه. اولين كلماتو اون گوزن چاپلوس شروع كرد كه معلوم نيست چندتا از رفيقاشو به دار و دسته گرگ و شير كوهي فروخته. با حماقت و بلاهت هميشگي‌ش: البته مشخص و مبرهن است …عزيزان بگذاريد كمي از اين تعارفات هميشگي كم كنيم و با هم رو راست باشيم. بايد بگم با اينكه همه با نگراني پامونو اينجا مي‌گذاريم ولي واقعا از ته قلب يك سال منتظر اين لحظه‌ايم…

روباه اصلا گوش نمی‌داد. عذاب آورترين لحظات همين ايستادن كنار قورباغه‌ها و گنجيشك‌هاست. تا 3روز به هرچي دست مي‌زني ليزه، همش توخواب صداي جوجه مي‌شنوي، بوي پرندها هيچ وقت توي دهنه‌ت از بين نمي‌ره.همش دارن ملچ، ملچ می‌کنن. چقدر صدا از خودشون در میارن. وایییی. دارم دیوونه می‌شم.

گرگ سرشو مثل احمقا تكون مي‌داد، هر كسي براي اولين‌بار توي اين جلسه ببيندش فكر مي‌كنه واقعا موجود آروم و منطقيه‌ای، نمي‌دونه فقط براي 5 ساعت از 20 روز قبلش تو روزه است، بيچاره اون داداشش كه 70 روز رو مخش كار مي‌كنه، تازه آقا به‌جاي: ای گياهخواران عزيز، مي‌گه: اي شكارهاي لذيذ.

اين قصه هر سال آخرش دعواس و اما اگه نباشه مي‌شه سال سياه، گياه‌خوارا در عوض دريدن بچه‌هاشون گروهي مي‌افتادن دنبال بچه گوشتخوار و تيكه تيكشون مي‌كردن، اون سال لاشه‌ی پيرا و مريضا رو زمين موند و هيچ بچه‌ایی متولد سال سياه نشد جز اون.

:من خودم ديدم اون گياه‌خوار شده. تا به خودش امد اسمشو شنيد بله مثل هميشه مجلس افتاده بود دست اون جغد حراف، امكان نداشت حتي اون كبكاي تپلم بتونن حركت نوك اين جونورا ببينن.

جغد: شبا مي‌بينم چطوري پوزشو به سنگا ميماله، سبز سبزه. حرف روباه بود. اون احمق داره چی می‌گه.

همه باز به اين قصه ايمان اوردن كه هرچي ميخوايد بشنويد بريد سراغ جناب جغد، اصلا اين جونور…..

ناگهان روباه يه احساس خاص بهش دست داد، بي اختيار شروع كرد به بو كشيدن آره خودشه اومده چشماشو چرخوند به اين طرف و اون طرف، زير چنارجوون يه خبراي بود.

تكون مي‌خورن انگار پشت سرشونه؟

اول اون دستاي سفيدش، مي‌شد نرميش حس كرد. واي از اين بو، چه ساق‌هایي، چرا اين قدر بلند و كشيده، چرا!؟ از ميون موي خرسو، پاهاي گوزن دوتا گوش طلاي زدن بيرون، چشماش داره به من نگاه ميكنه نه؟ واي. وقتي رونش از بين اون همه قناصي بدن‌هاي اطراف ديده شد تازه فهميد امده.

نوار طلاي زير شكمش، چشماي باريكو كشيدش. خرگوشه.

 

 

Advertisements
عصرانه‌ای در ميان دوستان (از مجموعه‌ی داستان‌های سياه)1

7 thoughts on “عصرانه‌ای در ميان دوستان (از مجموعه‌ی داستان‌های سياه)1

  1. سارا ثابت says:

    ممنون! اما فکر می کنم توی مملکت اسلامی اینجور چیزها رو راحت بشه پیدا کرد. هر زمان اراده کنیم.فقط کافیه گوش به زنگ باشیم و بتونیم تو ایکی ثانیه کادر و تنظیم کنیم…
    🙂
    ممنون که می خوانیدم،می بینیدم!

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s