روزی که با هم هندوانه نخوردیم

 

41892-1190143383-4-l.jpg41892-1190143383-4-l.jpg41892-1190143383-4-l.jpg

سال‌ها پيش وقتي هنوز مادربزرگ پيرم فراموشيش بالانزده بود و مورد غضب خانواده‌ی دائي جان قرار نگرفته بود، داستان‌هاي قشنگي برامون تعريف مي‌كرد. هيچ كدوم رو يادم نمونده چون منم دارم به همون بيماري مبتلا مي‌شم، این خاطرات توي مغز منم داره همچي جاشو به يكي دوتا چيز ديگه مي‌ده و خوب خوشبختانه دائي جاني هم مرده كه ما را بفرسته تیمارستان، بجاش تا دلت بخواد از خودش نوه و نتيجه باقي گذاشته.
با تمام اين صحبتا يه قصه بدجوري تو مخم مونده، نميدونم از كي اينو فهميدم ولي بايد همين اواخر باشه مثل اكثر چيزهاي كه بعد سال‌ها يادم مياد. این داستان با بقيه قصه‌ها فرق داره فكركنم مال سال‌هاي آخره، سال‌هاي كه اسم دائيم رو فراموش كرده بود و ديگه يادش نيومد.


القصه

قصه ما از اين قراره كه دو تا دختر بودن، خوشگل و زشت، با هم دوست و رفيق، يه كي از اين روزهاي خدا! تو كوچه يه پسر سر راه اين گل‌ها سبز مي‌شه دختر خوشكله دلش گرفتار مي‌شه پس رفيقش نامردي نمي‌كنه و سر كوچه كشيك ميده حرف و صحبت و لب و مالشو، مو سايشو ووووووووووووووووو…..
پسر فرداش از اون شهر مي‌ره، مي‌ره پي خوشبختي خودش، پس علي مي‌مونه و حوضش

شش ماه بعد دست به دامن رفیق میشه: ای خواهی چه کنم پسره برام یادگاری باقی گذاشته. دوستش میگه صداشو درنیار تا یجوری از یه جایی چاره‌ایی کنیم. دوا درمون و معجون و طلسم کاری نمی‌کنه
چه كنيم، چه نكنيم، دوستش مي‌گه كار از كار گذشته بايد يه كار اساسي كرد.

حالا چند وقت گذشته؟ 7ماه. توهمين حرفا دختره دردش ميگيره
چه كنيم، چه نكنيم. مي‌رن حموم، تو حموم (خلوتی و دم صبح ميرن حتما) داد و بی‌داد، بچه مياد. چه كنيم خواهر؟

 بچه مرده آمده.

صدا مياد كه كي اونجاس اين صداها چيه، نكنه،… الان ميام.
چيكار كنيم خواهر ؟؟ دختر دوميه چاقو ور مي‌داره و تكه تكهش مي‌كككنه!! بعدشم شروع مي‌كنن به خوردن، يارو مياد مي‌گه: چيكار مي‌كنين، چه خبره. مي‌گن: هندونه مي‌خوريم!!
بخوريد ولي جيغ وداد نكنيد يه بار كسي فكراي ميكنه‌ها
پس خوردنو خوردنو خوردن
تا شد 3 سال بعد، دختر خوشگله شد عروس حاكم ديار ديگه‌اي.
دختر زشته فقير و تنگدست شد.
رفت پپش رفيقش كه آره عزيز به فلاني كه تو حرمسراي حاكمه بگيد فلاني امده حال و احوالي كنه
رفتنو اومدن گفتن نمي‌شناسه، گفتن بندازينش بيرون
گفت بگين همون رفيقت كه با هم تو حموم هندونه خوردين
رفتن اومدن گفتن بفرماييد بفرماييد منتظرن
و همه به خوبي و خوشي به زندگيشون ادامه دادن

فكر نمي‌كنم از مادربزرگم قصه‌ي دیگه‌ای يادم مونده باشه
تا مدت‌ها هندونه نمي‌خوردم ولي بعد عادت كردم بخورم، گاهي موقع‌ها دلم براش تنگ مي‌شه حتي چند وقت پيش براش گريه كردم گرچه به حال خود هندونه خورم بود و به نيت اون
مي‌خوام پستمو جالب تموم كنم ولي نميشه جاي يه چيزي خاليه.

Advertisements
روزی که با هم هندوانه نخوردیم