RSS Feed

Author Archives: karim25

دیوار برلین به من چه

Posted on

دیوار برلین امروز ریخته و همه عالم از بیخ آمریکا تا ته اروپا جشن است.تو این مواقع از برکات دموکراسی و حقوق مردم و نقایص و فجایع دیکتاتوری فک میزنن.خوب تو این وضع اون آفریقای بد بخت حق داره بگه که به من چه.
آخه بگو ببینم به من آسیای دیکتاتور زده که تانک از روم رد میشه و برام پروپاگاندای روزانه تجویز میشه چه دردی دوا شده.جواب ندارم.من چپ نیستم ولی اینا دیگه خیلی اتفار شده.
نمی دونم تاتر مراسم دیوار تو برلین دیدید یا نه !چرت بود،یک مراسم نمایدن از بدن ،بدن انسانها.نمی تونم ببینم بدن انسان انقدر نماد شده که باهاش تاتر به همین موضوعیت تو یه مراسم در زمانی که اونور دنیا بدنا تیکه تیکه میشن بسازن.
خیلی ترسناکه.ما مگه چی داریم جز این بدن.این جور مراسم هشدار سازی نیست.نماد سازی و ساده سازی قباحت روزمره است.درد سیستمایک داره جهان و تفکر و آینده رو فرا میگیره

بهاریه

Posted on

این روزها خیلی خوب است .این روزها فکر می کنم کلی قرار است زندگی کنم. گاهی برای دلم برای خودم و برای تو می رقصم.این روزها یاد آن خاطره بد خیلی کم رنگ شده.هرچه بیاد دارم از خوبیهایش است از خنده هایش.این روزها همه چیز سفید است و می زند توی چشم، مثل لباس عروس تو وقتیکه بپوشی .
این روزها اغلب ته دلم غش می رود و نیشخندی میافتد روی لبانم.یاد لبان تو میافتم.این روزها همه مهربانندو می خواهند 1 ساعت با آدم حرف بزنند .این روزها بد جوری عاشقت شدم.مینشینم پای کازبلانکا و 10 بار میبینم باز دلم می خواهد.کاش باهم پاریس میرفتیم،می دانم تو رفتی ،تو همجا رفتی،کاش باهم می رفتیم.
این روزها تو را خیلی می خواهم.گاهی چشمانم را می بندم و توی روشنای آفتاب پشتش را گرم میکنم.آی ی کیفی دارد.به تو فکر میکنم.به عشق بازیت،به راه رفتنت، به می گساریت ،به بودنت ،به آفتابت که گرمی.
این روزها هی هی دلم تکنت است .می دانی توی آفتاب چقدر طلای می شوی؟حتما این را هم نمی دانی که چقدر خندهایت شیرینیست.این روزها باد که به صورتم میخورد یاد آن چند تار موی سیاهت می افتم که چطور چشمانت را از نگاهم پنهان می کند.آخ چه بوی دارد.
این روزها چشمانت حال و هوای آسمانی دارد بهار ،نه دریای و نه بارانی.از دور که می خرامی و می آیی گم میشم روی یکی از نیمکت های پارک ،برق می زند به تمام جانم. با آن لباس پر شکوفه ات ماه شده ای.می شکوفی هرروز بیشتر و بیشتر..بادپا شده ای این روزها.
بهارم نگذاری بروی .بیا باهم بزرگ شویم در این عاشقانه ها.آنوقت تو جا افتاده تر می شوی ،خوشکل تر میشوی .آنوقت من خیلی بیشتر می خواهمت،آنوقت باهم این روزها برایمان می شود همیشه.همیشه .
بهار

گیلگمش

Posted on


گیلگمش

به روایتی اولین حماسه ی بشری،نوشته بر الواح دوره

 آشوری وحقیقتآ  داستان زندگی از دریچه مرگ …مرگ

 

یک اثر جاودانه و بی همتا.جالب اینکه قابلیت تحلیل های روانشناسانه پیرامون تفسیر مرگ وزندگی ، شناسایی و فهم مرگ با خود زندگی را بشدت داره،تنها جای یه تحلیل یونگی-فرویدی

خالی مونده .کل کاربه شکل عجیبی همراه با شخصیت گیلگمش پیش میره.گاهی احساس میشه قهرمان داستان دچار تکراره والبته هست و گاهی از مشکلات به راحتی گذر میکنه و هیچ تآملی پیرامون نکات ظریف نمیشه.داستان حماسی سراسر پر تجربه، شخصیت پردازی قوی و دو وجهی، در لحظاتی بی گمان احساس میشه که اینکیدو دوست و همراه گیلگمش وجهی از قهرمان رو با خودش همراه داره و وقتی میمیره داستان با پایان نامیرای برای گیلگمش

همراه میشه .اما با تعجب میبینی نویسنده ویا نویسندگان ابدآ به جادادن تمامی تجربه ها در داستان فکر نمی کردن

Posted on

برای نوشتن

Posted on

توان مبارزه با شک و هوس و نداریم حتی اگه زمان پاک بشه

تاریخ همچنان تکرار میشه

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.