روزی که با هم هندوانه نخوردیم!!

41892-1190143383-4-l.jpg41892-1190143383-4-l.jpg41892-1190143383-4-l.jpgسالها پيش وقتي هنوز مادربزرگ پيرم فراموشيش بالانزده بود و مورد غضب خانواده ی داعي جان قرار نگرفته بود، داستانهاي قشنگي برامون تعريف ميكرد. هيچ كدومو يادم نمونده چون منم دارم به همون بيماري مبتلا ميشم ، توي مغز منم داره همچي جاشو به يكي دوتا چيز مشخص ديگه ميده و خوب خوشبختانه داعي جاني هم نمونده كه ما را تصفيه كنه، بجاش تا دلت بخواد از خودش نوه و نتيجه باقي گذاشته.
 با تمام اين صحبتا يه قصه بدجوري تو مخم مونده، نميدونم از كي اينو فهميدم ولي بايد همين اواخر باشه مثل اكثر چيزهاي كه بعد سالها يادم مياد ،شاید آخرین چون بیماری(آلزایمر) امده بود.داستان با بقيه قصه ها معمول براي بچه ها فرق داره فكركنم مال سالهاي آخره، سالهاي كه اسم داعيمو فراموش كرده بود (و ديگه يادش نيومد).
القصه:

خلاصه قصه ما از اين قراره كه دو تا دختر بودن، خوشگل و زشت، با هم دوستو رفيق، يه كي از اين روزهاي خدا! تو كوچه يه پسر يلا قبا سر راه اين گل ها! سبز ميشه دختر خوشكله دلش گرفتار ميشه پس رفيقش نامردي نميكنه و سر كوچه كشيك ميده ،حرف و صحبتو، لب و مالشو، مو سايشو ووووووووووووووووو
پسر فرداش از اون شهر ميره ،ميره پي خوشبختي خودش، پس علي ميمونه و حوضش .
دختره خيلي گريه و زاري ميكنه ولي چاره چيه، مثله همه ما فراموش ميكنه اما
6 ماه بعد دست به دامن رفيقش ميشه: اي خواهر چه كنم، دوستش ميگه فعلآ صداشو در نيار يه جوري از دستش خلاص ميشيم، دارو و درمون و معجونوو………
اما افاقه نميكنه، چه كنيم، چه نكنيم، دختر دومي ميگه كار از كار گذشته بايد يه كار اساسي كرد حالا چند وقت گذشته، 7ماه. توهمين حرفان كه دختره دردش ميگيره
چه كنيم، چه نكنيم ،ميرن حموم، تو حموم (خلوتی ودم شب ميرن، حتمآ) داد و هوارو ،بچه مياد چه كنيم خواهر، بچه مرده امده.
صدا مياد كه كي اونجا س اين صدا ها چيه، نكنه، الان ميام
چيكار كنيم خواهر ؟؟ دختر دوميه چاقو ور ميداره و تكه تكهش ميكككنه!! بعدشم شروع ميكنن به خوردن، يارو مياد ميگه: چيكار ميكنين، چه خبره. ميگن:هندونه ميخوريم!!!
بخوريد ولي جيغ وداد نكنيد يه بار كسي فكرا ي ميكنه ها.
پس خوردنو خوردنو خوردن…………….
  تا شد 3 سال بعد، دختر خوشگله شد عروس حاكم ديار ديگه اي كه براش خيلي چيزا كه تواون زمونا مهم بوده، مهم نبود ؟
دختر زشته فقيرو تنگدست شد. القصه وخلاصه
رفت پپش رفيقش كه آره عزيز به فلاني كه تو حرمسراي حاكمه بگيد فلاني امده حالو احوالي كنه .
رفتنو اومدن گفتن نميشناسه، گفتن بندازينش بيرون.
گفت بگين همون رفيقت كه با هم تو حموم هندونه خورديم.
رفتن اومدن گفتن بفرماييد بفرماييد منتظرن.
وهمه به خوبي و خوشي به زندگيشون ادامه دادن !!!
پس بدين ترتيب قصه ما بسر رسيد كلاغه به خونش نرسيد.
فكر نميكنم از مادربزرگم قصه ي يادم مونده باشه
 تا مدتها هندونه نمي خوردم ولي بعد عادت كردم ديگه عادت كردم ،گاهي موقعه ها دلم براش تنگ ميشه حتي چند وقت پيش براش گريه كردم گرچه به حال خود هندونه خورم بودو به نيت اون
ميخوام پستمو جالب تموم كنم ولي نميشه جاي يه جيزي خاليه .

منتشرشده در: on at (12) دیدگاه